درس اصول کافی استاد هزار؛ درآمد

درس امامت بر محور اصول کافی

دکتر علیرضا هَزار

تاریخ: ۹۵۰۹۱۷

به‌علت تقارن این جلسه با شهادت حضرت امام حسن عسکری(علیه‌السلام)  استاد بزرگوار روایتی زیبا از آن حضرت نقل کردند.

امام حسن عسکری(علیه‌السلام) فرمودند: «مِنَ‏ الذُّنُوبِ‏ الَّتِی‏ لَا تُغْفَرُ لَیْتَنِی لَا أُؤَاخَذُ إِلَّا بِهَذَا».

این روایت را عالم والامقام شیعه، جناب ابن‌شعبه حرانی در کتاب شریف تحف العقول، ذیل کلمات قصار آن حضرت نقل کرده است.

نکتۀ کتابشناسی: کتاب تحف العقول از کتب قرن پنجم است که با سبک نوشتاری بسیار زیبا نگاشته شده است، به همین علت مرحوم علامۀ مجلسی جلد۷۴ و ۷۵ بحار (کتاب الروضه و النواهی) را به سبک همین کتاب پایه‌ریزی کرده و از بیشتر احادیث این کتاب استفاده کرده است.

حضرت عسکری(علیه‌السلام) می‌فرمایند: از بزرگ‌ترین گناهانی که بخشیده نمی‌شود این است که کسی بگوید: ای کاش من مؤاخذه نمی‌شدم مگر به همین گناه.

علامه در ذیل این حدیث می‌فرمایند: مصداق این حدیث در میان متدینین بیشتر از بقیه هست؛ زیرا بعضی از متدینین گناهی که می‌کنند آن را بزرگ نمی‌شمارند و گاه می‌گویند: ای کاش همۀ گناهان، مانند گناه ما کوچک بود!


بعد از ذکر کلام نورانی آن حضرت وارد بحث کتاب کافی (کتاب الحجه) می‌شویم؛ اما قبل از ورود به کتاب الحجه لازم است به‌طور مختصر نگاهی به مقدمۀ کتاب کافی داشته باشیم.

ویژگی‌های مقدمۀ کتاب کافی مرحوم کلینی:

  1. بر خلاف بیشتر کتب، مقدمۀ این کتاب بعد از پایان‌یافتن کتاب نوشته شده است؛
  2. مقدمه کتاب کافی به‌دست خود مرحوم کلینی نوشته شده، بر خلاف بعضی کتب دیگر که به‌دست شاگردان یا مصحح نوشته شده است؛
  3. مرحوم کلینی علت نوشتن کتاب کافی را در مقدمه ذکر کرده‌اند؛
  4. کتاب کافی در پاسخ به یک سؤال نوشته شده مثل کتاب مَن لایَحضُرُه الفقیه نوشتۀ شیخ صدوق که در پاسخ به سؤال شخصی به‌نام محمدبن‌علی بابُویۀ قمی نوشته شده که آمد محضر شیخ صدوق عرضه داشت: طبیبی به‌نام محمدبن‌زکریای رازی برای کسانی که دسترسی به طبیب ندارند کتابی تألیف کرده به‌نام مَن لایَحضُرُه الطبیب شما هم برای ما که به فقیه دسترسی نداریم، کتابی تألیف کنید، لذا شیخ صدوق کتابی به‌نام من لا یحضره الفقیه تألیف کردند. کتاب مرحوم کلینی نیز در پاسخ سائلی ناشناخته نوشته شد.

خطبه کتاب را ذکر نمی‌کنیم، هرچند افراد زیادی همانند مرحوم شیخ بهائی قائل به این هستند که خطبه کتاب نیز در پاسخ سائل تنظیم شده؛ ولی ما بدون ذکر خطبه وارد متن مقدمه می‌شویم:

أَمَّا بَعْدُ، فَقَد فَهِمْتُ یَا أَخِی مَا شَکَوْتَ مِنِ اصْطِلَاحِ أَهْلِ دَهْرِنَا عَلَى الْجَهَالَهِ، وَ تَوَازُرِهِمْ وَ سَعْیِهِمْ فِی عِمَارَهِ طُرُقِهَا، وَ مُبَایَنَتِهِمُ الْعِلْمَ وَ أَهْلَهُ، حَتّى‏ کَادَ الْعِلْمُ مَعَهُمْ أَن‏ یَأْرِزَ کُلُّهُ، وَ تَنْقَطِعَ مَوَادُّهُ؛ لِمَا قَدْ رَضُوا أَنْ یَسْتَنِدُوا إِلَى الْجَهْلِ، وَ یُضَیِّعُوا الْعِلْمَ وَ أَهْلَهُ.

توضیح: شخصی از مرحوم کلینی سؤال می‌کند و بیان نکردند که این شخص چه کسی بوده و حتی بیان نشده که سؤال، شفاهی بوده یا کتبی؛ (همانند قضیه برادر فاضلی که شیخ طوسی مدام نام میبرد که «برادر فاضل» از من چنین خواست یا چنان خواست که کسی نمی‌داند نام آن برادر فاضل چیست) این شخص شکایتی را به محضر مرحوم کلینی می‌برد.

«من اصطلاح أهل دهرنا»، در یکی از نسخه‌های بدل به‌جای اصطلاح، «اصلاح» ذکر شده و هر دو به‌معنای شهرت‌پیداکردن است. عده‌ای همچون مرحوم مجلسی بر این عقیده‌اند که اصطلاح از تصالُح می‌آید به‌معنای تندردادن یا مصالحه‌کردن، یعنی مصالحه‌کردن به نادانی و بر نادانی خود خوش‌بودن.

«اما بعد»: اى برادر! آگاه شدم از آن شکایت که نسبت به مردم زمان ما نمودى که ایشان بر نادانى با هم سازش نموده و در آبادانى راه جهالت هم‌دست و کوشایند، تا آنجا که نزدیک است دانش به کلى از ایشان رخت بر بندد و ریشه‌کن گردد؛ چون ایشان بر اعتماد به جهل و تباه‌ساختن دانش و دانشمند خرسند گشته‌اند و راضی شده‌اند.

«و سألت: هل یسع الناس المقام على الجهاله و التدیّن بغیر علم، إذا کانوا داخلین فی الدین، مقرّین بجمیع أموره على جهه الاستحسان، و النشوء علیه‏[۱]، و التقلید للآباء، و الأسلاف و الکبراء، و الاتّکال على عقولهم فی دقیق الأشیاء و جلیلها»

توضیح: این سؤال می‌فهماند که در عصر کلینی تدیّن به چه شکلی بوده و به چه سمتی رفته است.

ترجمه: و پرسیدى که آیا روا است مردم بر نادانى بپایند و از روى گمان به دین دل خوش کنند. چون در ظاهر به دین اسلام گرویده‌اند ولى مقرراتش را به‌طور دلخواه و عادت و تقلید از پدران و نیاکان و بزرگان باور کرده و در مطالب مهم و غیر مهم به عقل خود اعتماد می‌کنند.

فرق اتکال با توکل: اتکال مذموم یعنی واگذاری آنچه که باید خود به آن می‌پرداختم، به آن نپردازم و به خداوند واگذار کنم ولی توکل ممدوح بوده و عکس اتکال است. در متن این تعبیر آمده است: «و جلیلها جلیل اشیاء» یعنی جایی که اصلا حیطۀ ورود عقل نیست.

«فاعلم یا أخی رحمک اللّه أنّ اللّه تبارک و تعالى خلق عباده خلقه منفصله من البهائم فی الفطن (زیرکی نازل به عقل) و العقول المرکّبه فیهم، محتمله (در نسخۀ دیگر مُتحملهً آمده ست) للأمر و النهی، و جعلهم‏[۲] جلّ ذکره صنفین: صنفا منهم أهل الصحّه و السلامه، و صنفا منهم أهل الضرر و الزمانه[۳] (یعنی تعالی پیدا نمی‌کنند)، فخصّ أهل الصحّه و السلامه بالأمر و النهی، بعد ما أکمل لهم آله التکلیف، و وضع التکلیف عن أهل الزمانه و الضرر، إذ قد خلقهم خلقه غیر محتمله للأدب و التعلیم و جعل عزّ و جل سبب بقائهم أهل الصحّه و السلامه، و جعل بقاء أهل الصحّه و السلامه بالأدب و التعلیم، فلو کانت الجهاله جائزه لأهل الصحّه و السلامه لجاز وضع التکلیف عنهم و فی جواز ذلک بطلان الکتب و الرسل و الآداب، و فی رفع الکتب و الرسل و الآداب»

ترجمه: پس بدان اى برادر، که خدایت رحمت کند: خداى تبارک و تعالى به سبب هوش و عقلى که در خلقت بندگانش آمیخت ایشان را از چارپایان ممتاز ساخت و شایسته امر و نهى فرمود و آنها را دو دسته ساخت: مردم سالم و بى‌عیب و کوران و زمین‌گیران (مراد از دسته اول آنهایند که شرایط تکلیف را دارند و مقصود از دسته دوم دیوانگان و کودکان‌اند که تکلیف ندارند) پس سالمان را بعد از آنکه ابراز تکلیفشان را کامل ساخت، به امر و نهى مخصوص گردانید و از معیوبان تکلیف را برداشت؛ زیرا آفرینش ایشان را طورى قرار داد که تحمل آموزش و پرورش نتوانند کرد و سالمان را سبب بقاى ایشان قرار داد و بقای سالمان را به آموزش و پرورش مقرر فرمود. اگر براى سالمان جهالت روا باشد روا بود که تکلیف از ایشان برداشته شود و در آن صورت آمدن دستورات و کتب آسمانى و پیامبران بیهوده باشد.

متن: «فساد التدبیر (أی: تدبیر الخالق به تعبیر علامه مجلسی)، و الرجوع إلى قول أهل الدهر، فوجب فی عدل اللّه عزّ و جلّ و حکمته أن یخصّ(صحاح ظاهراً ضبط این کلمه را بدون تشدید می‌داند؛ اما از طرفی دیگران اساس البلاغه عکس این مطلب را ضبط کرده و اشکال وارد شده به صحاح این است که اینجور کلمه‌ای اصلا جعل نشده و ریشه ندارد و جناب علامه مجلسی هم بدون تشدید آورده است).

من خلق من خلقه خلقه محتمله للأمر و النهی، بالأمر و النهی، لئلّا یکونوا سدى مهملین، و لیعظّموه و یوحّدوه، و یقرّوا له بالربوبیّه، و لیعلموا أنّه خالقهم و رازقهم، إذ شواهد ربوبیّته دالّه ظاهره، و حججه نیّره واضحه، و أعلامه لائحه تدعوهم إلى توحید اللّه عزّ و جل، و تشهد على أنفسها لصانعها بالربوبیّه و الإلهیّه، لما فیها من آثار صنعه، و عجائب تدبیره، فندبهم إلى معرفته لئلّا یبیح لهم أن یجهلوه و یجهلوا دینه و أحکامه، لأنّ الحکیم لا یبیح الجهل به، و الإنکار لدینه، فقال جلّ ثناؤه: أَ لَمْ یُؤْخَذْ عَلَیْهِمْ‏ مِیثاقُ الْکِتابِ‏ أَنْ لا یَقُولُوا عَلَى اللَّهِ إِلَّا الْحَقَ‏[۴] و قال: بَلْ کَذَّبُوا بِما لَمْ یُحِیطُوا بِعِلْمِهِ‏[۵]، فکانوا محصورین بالأمر و النهی، مأمورین بقول الحقّ، غیر مرخّص لهم فی المقام على الجهل، أمرهم بالسؤال، و التفقّه فی الدّین فقال: فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ کُلِّ فِرْقَهٍ مِنْهُمْ طائِفَهٌ لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ وَ لِیُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَیْهِمْ‏ لَعَلَّهُمْ یَحْذَرُونَ‏[۶] و قال: فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ[۷]».

ترجمه: و این خود موجب فساد تدبیر و رجوع به گفتار طبیعیین است. بنابراین مقتضاى عدل و حکمت الهى این است که مخلوقى را که قابل تکلیف آفریده امر و نهى کند تا وجود ایشان بیهوده و مهمل نباشد و به عظمت و یگانگى و ربوبیتش اقرار کنند و بدانند که او خالق و رازق ایشان است؛ زیرا گواهان پروردگاریش هویدا و حجت‌هایش آشکار و روشن و علاماتش واضح است، مردم را بیگانگى خداى عزوجل دعوت کنند و به ربوبیت و خدایى سازنده خویش گواهى دهند؛ زیرا آثار صنع خدا و شگفتی‌هاى تدبیرش در آنها نمایان است. خدا هم این مردم را به شناسایى خود دعوت بر خود نموده تا نشناختن خود و دین و احکامش را بر مردم روا نداشته باشد؛ زیرا شخص حکیم جهالت و انکار دین را روا نداند از این جهت فرموده است (۱۶۹ سوره ۷) مگر در کتاب از آنها پیمان گرفته نشد که درباره خدا جز حق نگویید» و نیز فرمود: (۴۱ سوره ۱۰) بلکه تکذیب‏ کردند چیزى را علمش را خوب فرا نگرفتند» بنابراین وظیفه مردم منحصر در امر و نهى الهى و نیز به گفتار حق مأموراند، پایدارى بر نادانى را اجازه ندارند.

خدا ایشان را به پرسش و فهمیدن امور دین امر کرده و فرموده است (۱۲۴ سوره ۹) چرا از هر گروه ایشان دسته‌اى سفر نکنند تا در امر دین دانش اندوزند و چون بازگشتند قوم خود را بیم دهند، و نیز فرمود (۴۶ سوره ۱۶) اگر خودتان نمی‌دانید از اهل کتاب بپرسید.

متن: فلو کان یسع أهل الصحّه و السلامه، المقام على الجهل، لما أمرهم بالسؤال، و لم یکن یحتاج إلى بعثه الرسل بالکتب و الآداب، و کادوا یکونون عند ذلک بمنزله البهائم، و منزله أهل الضرر و الزمانه، و لو کانوا کذلک لما بقوا طرفه عین، فلمّا لم یجز بقاؤهم إلّا بالأدب و التعلیم، وجب أنّه لا بدّ لکلّ صحیح الخلقه، کامل الآله من مؤدّب، و دلیل، و مشیر، و آمر، و ناه، و أدب، و تعلیم، و سؤال، و مسأله.

ترجمه: پس اگر براى سالمان پایدارى بر نادانى روا بود، ایشان را بپرسش امر نمی‌فرمود و به فرستادن پیامبران و کتب و دستورات نیازى نبود و در این صورت ایشان مانند چارپایان و ناسالمان بودند و چون چنین می‌بودند چشم‌به‌هم‌زدنى باقى نمی‌ماندند و چون بقائشان جز با آموزش و پرورش روا نباشد، لازم شد هرکه خلقتش سالم و ابزار تکلیفش کامل است براى خود معلم و رهنما و رأى زن و فرمانده و بازدارنده گیرد، و راه آموزش پرورش و پرسش پوید.


[۱] من قولهم نشأت فی بنى فلان نشأ و نشوءا، اذا شببت فیهم و فی أکثر النسخ‏ [و السبق علیه‏] و فی بعضها [و النشق‏].
[۲] فی بعض النسخ‏ [خلقهم‏].
[۳] المراد بأهل الضرر مکفوفو البصر. و فی الصحاح رجل ضریر أی ذاهب البصر، و رجل زمن أی مبتلى. و الزمانه آفه فی الحیوانات و فی المغرب: الزمن الذی طال مرضه زمانا (شح)
[۴]  الأعراف: ۱۶۹
[۵]  یونس، ۳۹
[۶]  التوبه: ۱۲۲
[۷]  النحل: ۴۳

مقرر: رضا آهی

پست‌های هم‌سو

پاسخ دهید